شیطان نفس
میگویند پیامبر"ص" فرمود :من شیطان نفسم را مسلمان کرده ام!!ایا ما در مقابل شیطان وظیفه داریم؟؟!!میگویند کلاههایی که شیطان برای هریک از ما انتخاب کرده رنگی وزیباست!!! وبر حسب هر یک از ما وشغل و....آن کلاه را سر ما میگذارد!!!میگویند که شیطان آنی بیکار نیست!!!!واما من...گرفتار لعبگرفتار لهوگرفتار هزاران...
غنچه های خونی
این روزهاست که آتش میگیرد دل شقایقهای پیر!!پیر؟؟!!نه نه پیر همانانیند که زندگیشان هماغوش گناهان کبیره است وخود میانگارند مزکی ایند به عشقپیر وفرتوت اعمال دون شیطان ونفس رذیله استکه با روشنایی وتبلور آیات زیبای قرآنوسنت نبی اکرمگلها جوانتر وجوانتر وجوانتر به ظهور میرساندهر روزغنچه هایمان تا ابد خونشا...
مقصر کيست
گويا از ياد برده اي ک از دل ب دل راهيستتپش ضربه هاي قلبت کوبشيست برسينه منگاهي سکوت گاهي غفلت نشانه يادآوريستشايد در انديشه او هم انديشه من است پس مقصر کيستعشق عوض عوض نيست گاهي سوختمو يادي هم از من سوخته نکرديانتظاري نداشته ام چون لايق دوس داشتني حتي اگر کنارم نباشي 
موج نگاهت
و من اميد غزل هاي آخرين بودمبراي شعر شكايت چه بهترين بودمشبي كه موج نگاهت بهشت را مي خواندشبيه سيب قشنگي ز هفت سين بودمبه احتمال يقين با غزل شدم آغازشبي كه چشم تو را هم نشين بودم
خدا را نميخواهم فردا
خدا را نمي خواهم فردا وقتي امشب دلم تنگ است ديگر ترانه نخواهم راند وقتي قلب کوچه پر از سنگ است شکوه اي نمي کند گل وقتي از رفتن گوشش سرشار آهنگ است تو دروغ مي گويي دروغ حتي به خود که هم سلولي زندان ما قشنگ است
ماه تابان
در آن ساعت که آمد ماه بيرونو ز او شد نقره گون صحرا و هامونتو هم باز آمدي اي ماه تابانچو گمراهي که ميجويد به شب مهکه تا در پرتوش پيدا کند راهترا اي ماه مي جستم شتاباننگردد ماه با رويت مقابلکه باشد تابش روي تو در دلو ليکن تابش مه در بيابان
غوغاي دل
درون دلم عجب غوغائيست زير آسمون خدا عجب صفائيستامشب در اين لحظات تاريکي محو توام اي ماه من هم چون ستاره به چشم خورشيدو در اين حين به اين مي فکرم که چرا به ياد نمي آورم؟؟!!من تو را دوست مي دارم و تو ديگري را دوست مي داري و ديگري ....شايد مرا!!عجب دنياي پر تاب وتبيست که در آن اشک هاي آسمان را ناديد گر...
شيطان نفس
ميگويند پيامبر"ص" فرمود :من شيطان نفسم را مسلمان کرده ام!!ايا ما در مقابل شيطان وظيفه داريم؟؟!!ميگويند کلاههايي که شيطان براي هريک از ما انتخاب کرده رنگي وزيباست!!!وبر حسب هر يک از ما وشغل و....آن کلاه را سر ما ميگذارد!!!ميگويند که شيطان آني بيکار نيست!!!!واما من...گرفتار لعبگرفتار لهوگرفتار هزاران ...
در دل مي نشيني
مانند حرف عشق در دل مي نشينيآئيـــــنه اي و در مقــــــابل مي نشينيمي آئـــي و در ديده ي دريـــــايي من در گوشه ي خاموش ساحل مي نشينيمثل خيالي مثل عشقي، آرزوييهر لحظه مي آئـــــي و در دل مي نشيني 
بـــــدم مي آيــــد
بي تو از غروب دريا بدم مي آيداز سکوت شعر نيما بدم مي آيدآن قدر دير رسيدي به شب تکثيرمدارد از طلوع فردا بدم مي آيدآنچه در ظاهر تو بود نبودي هرگزکم کم از ظاهر زيبا بدم مي آيد
بيمار کوي عشق
صاحب امر کجايي که مرا شاد کنيلحظه ي ديدن رويت دلم آزادکنيپاک درمانده شدم اي مه رؤيايي منچهره بنما که غبار دل من پاک کنينعمت هر دو جهان بنده عابد را بسکه زيارت ز رخ سيد افلاک کني
لي لي ماه
زمين به لرزه مي افتدوماهدر شکاف ابر ها لي لي مي کندو چشمه در آغوش بيشه موج بر مي داردچه کنم؟مرا به بهار ببخشبه ماهبه بيشه زار سبز و چشمه ي جاريبه دشتها و جاده ها ببخشهرکجا که خورشيد شعله مي کشدآرزوها و جاده ها يکي مي شونددستهايت را به من بده تا بگريزيم
غنچه هاي خوني
اين روزهاست که آتش ميگيرد دل شقايقهاي پير!!پير؟؟!!نه نه پير همانانيند که زندگيشان هماغوش گناهان کبيره استوخود ميانگارند مزکي ايند به عشقپير وفرتوت اعمال دون شيطان ونفس رذيله استکه با روشنايي وتبلور آيات زيباي قرآنوسنت نبي اکرمگلها جوانتر وجوانتر وجوانتر به ظهور ميرساندهر روزغنچه هايمان تا ابد خونشان...
غروبِ دلگير آدينه
آدينه ها غروب که دلگير مي شويم در انتظار ماه رخت پير مي شويمچون شبنمي به شستن گرد و غبار غم از آبشار ديده سرازير مي شويم
درون خاطره ها
روزي که رفت فصل آخر من بودکه شوق عجيبي به بال و پر من بودکسي درون خاطره ها نوشت اسم مراو بعد ... اسم کسي را که هم سفر من بودمن از سلاله باران غريب باريدمبه حس سبز کويري که تاج سر من بودخروش وحشي دريا مرا به خود ميخواندولي ... تمام ... بيابان برابر من بود
نيست دگر
پاسخ لطف ترا ، زور بيان نيست دگرچون تو شيرين سخني را،به جهان نيست دگراي که جانم به فداي سخنت ، باز بخوانکه چو آواي اذان بهتر از آن نيست دگرچه غريبانه تو با ساز، به نجوا شده ايوصف اندوه مرا ناي زبان نيست دگردستهاي تو کند پنجره را باز، وليشوق پرواز درين مرغ جوان نيست دگرتو به جاي من ازين شهر غمين کوچ ...
شاخه باران زده...
چون شاخه ي باران زده .لبريزم وخيسماين شاخه ي بـاران زده...تا چنــد..بمـاندترسم که دراين حجم غزل گريه ام امشب تک بيــت غـــــريبــانه ي لبخنـــــد بمــاند
از کجا......؟
من اينجا بهارم در اوج عطش......ودريا ولبـــريز مــــوج عطشمن اينجام و تنهاي تنها ترين.......کويري در آغوش دريـــا ترينجنوبي ترين شاعر درد ها........ شبانه به همراه شبگرد هابه دنبال يک دل..دل گمشده......به داغ جنون نيز مايل شدهاگر بود مجنون مرا ميگريست......غم غربتم را جدا ميگريستمن آن شا عر درد وعري...
عاشقانه دلم
گاهي دلم براي غزل تنگ مي شود گاهي که حرفهاي دلم عاشقانه نيست اصلا چرا براي چه بايد غزل سرود وقتي که زخم زنجره ها شاعرانه نيست؟
شايد...
دلمان خوش استبه آرزوها، به اميد خود را گول مي زنيم، بارها و بارها رنج مي کشيم، از خيلي چيزهاشايد هم از همه چيزبه هرحال اين درد و رنج ها همان خوره اي است که به اتاق گاز ختم شد.براي من همه چيز يکنواخت شده است.و مي دانم همه چيز روياست .همه جا تاريک استشب هايي بي مهتاب و ستارهبهاري بي پرستوزندگي زيبا ني...